تبليغاتX
روزمره های بتهوون کوچولو
اتفاقات روزانه ی یه نوجوان موزیکال
من و Smiley های دور و برم ! ^.^ 

    توضیحات ابتدایی : بعد از اینکه شهرزاد این پست رو توی بلاگش گذاشت ، من همش تو فکر بودم که یه همچین کاری هم واسه بلاگ خودم بکنم ! با این تفاوت که یه ربطی هم به مسائل کلی بلاگم داشته باشه ! از خیلی وقت پیش ، میشد که مثلا یه شکلکی رو ببینم و بگم این چقدر شبیه فلانیه ! یا مثلا با دیدن یه شکلکی - حتی خیلی بی دلیل هم که شده - یاد کسی بیفتم ! در نتیجه الان هم یه "کلکسیون" از کل این شکلک ها میذارم ... همینجوری ! الکی !

  • اکیپ یک : chmdnm

  شهرزاد :
  الی کاک :  
  شایان :  
  مهتاب زنجانچی :

  • اکیپ دو : فامیل و اینا !

  مهتاب اسعدی :  
  مهیار اسعدی :  
  (خودم هم نمیدونم چرا اینو که می بینم یاد اون بی ریخت دراز میفتم ! )

  • اکیپ سه : بچه های مدرسه [سابق و فعلی]

  حامد :   
  نوید :
  رضازاده :   
  (یه رضازاده داشتیم دوره راهنمایی که اسمشو یادم نیست ! :دی این همونه ! خیلی هم تاکید داشت که نسبتی با اون رضازاده ی وزنه بردار نداره ! nmdnm Dge ! )
  پوریا :

  • اکیپ چهار : معلم ها !

  قائدی (ریاضی 2) :  
  زهدی (جغرافیا) :  
  امامی (آزمایشگاه) :  
  حمزه پور (فیزیک 2) :  
  ولیجانی (زیست 1) :
  ولی زاده (زبان و ادبیات 2) :
  یونسی (ریاضی 1 و بخشی از هندسه 2) :
  حفیظی (مشاور و عربی 3 سال راهنمایی) :

  غیبی (ICDL یک تا سه) :  
      (جدی نگیر استاد ! شوخی بود ! آخه دردسر اینجاست که خودشم میخونه اینا رو ! )

این اکیپ دیگه داره خطری میشه ! بریم بعدی !

  • اکیپ ِ ... یادم رفت شماره شو ! : رفقای نت

   آرزو :  
   پگاه :  
   سروش :  
   Amir0o :
   اشی مشی (اشکان ) :
   Hamido0s :  
   علی 2005 : 
   شهرام :  
   گارفیلد : البته این فقط واسه وقتیه که خوشحاله ! :پی
   شهرزاد (شاپرک آبی) :  
   زهرا :

اینم از اینا !

راستی ! سوال فنی ! چه شکلکی شما رو یاد من میندازه ؟!

 

پ.ن : نه به اونکه یه ماه آپ نمیکنم نه به اینکه تو یه شب دو بار آپ میکنم !

خوش باشید و Musical !
تا بعد ...

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت1:54 | موضوع: متفرقه
pwning some real n00b-ass !! or : Brand-New relaxing entertainment XD 
امروز به شدت حوصلم سر رفته بود !

تازه کلاس زبان هم داشتم mathalan !

در نتیجه : منو که میشناسید ؟! به کلاس گفتم و "میگ میگ !" به سوی گیم نت !

البته من دو سالی میشه گیم نت نرفته بودم !
ولی به معنای واقعی کلمه n00b-house بود ! (بر وزن Wh*re-House ! )

پر یه مشت بچه جقله که چیزی جز Counter بازی نکردن تا حالا !

 

خلاصه منم که بیکار بودم ، وقت خالی هم داشتم ... نشستم بازی کردم باهاشون !

 < Video Gamin' Exp. Term >

راند اول که دوتاشونو نایف کردم از پشت ! کف کرده بودن کامل !

بعد هم که یه رایفل ورداشتم سه تاشونو از ته مپ به سیخ کشیدم
بعد هم که دیدم بیکارم (اون یکی قایم شده بود !) به یکی از بچه ها گفتم برو جلو fragاش کن ، که دیدم داره نگا میکنه ! گفتم یک عدد نارنجک ور میداری ! میبری میذاری تو دهنش ، ضامنش رو میکشی ! افتاد ؟! طرف تازه گرفت منظورمو !

بعد هم که وایستادیم تا طرف بره head shotشه !
تو همون فاصله یه نگا به تنظیما کردم دیدم Friendly Fire آفه !

منو بگو !!

شروع کردم تمرین تیر اندازی ! با افراد خودی !

بعد هم که تا آخرش من می رفتم وا میستادم دم در A توی de_dust2 یکی از بچه ها smoke مینداخت ، منم چشم بسته اون n00bهایی که میومدن رو میزدم !

سرگرمی خوبی بود !

بعد دیگه نیم ساعت آخر دعوا شده بود بین بچه ها که کی با من وایسته !

منم که دیدم اینجوریه یه راند کل هم تیمی هامو Nail کردم قشنگ !
بعد هم رفتم بقیه رو Nail کردم !

< / Video Gamin' Exp. Term >

کلی طرفدار پیدا کردیم خلاصه تو گیم نت محل !
(صاحب گیم نت هم یه ساعت مجانی ریخت رو حسابم ! )

خلاصه سرگرمی خوبی بود !
از این به بعد بیشتر از این کارا می کنم !

یه تیکه رو هم حوصله نداشتم بشینم ترجمه کنم ! از بلاگ Xfireام کپی میکنم همینجا ، هر کی نتونست بخونه مشکل من نیست !

"So we played Counter (eekh ! :\) for 2 hours ! and well ... guess whad ?!
yea' ! It ended up like this :

aeralm :
1 dead (eekh ! one of the Superb-master-n00bz in my OWN team shot me ! GOD ! ~X( !!)
48 kills (2 for the one who Shot me ! Yea ! >:))

And one of them was really like "ROFL ! N00B !!!" who had "34 dead (4 of 'em was more of a suiside ! =)) ) and 2 kills" ! LoL !!"

الان هم که باید پاشم حاضر شم ده دقیقه دیگه شام داریم میریم بیرون ! (و من ِ خل و چل نشستم الان دارم اینا رو می نویسم ! )

 

پ.ن : منتظر پست بعدی باشید ! یک عدد کار Fun میخوام بکنم توش !

|+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت21:11 | موضوع: روزمره ها
اخبار عصرگاهی ! lol ! 
زندگی چه پر هیجان شده !

یکی میاد تهدید به هک میکنه ! (احتمالا هکره لینک وبلاگمو گم کرده دیگه بی خیال هک شده ! )

یکی میاد دعوت به دوئل میکنه !

یه بابایی (!) اومده تو پست قبلی نظر خصوصی گذاشته برام ! میگه که : [لینک]


» تحلیل کارشناسی پیغام این دوست ِ خفن گیتاریست !

اولا که :
ایشون علاقه ی زیادی به (!) داره ظاهرا !

دوما که :
ایشون ظاهرا از آینده میان ! چون لینک وب سایتشون خیلی قشنگه !
حتی اونجا هم "!!!!!..." داره !
شاید اختراعات آیندست !

سوما که :
ایشون احتمالا ISPشون با ISPمن یکی نیست !
نمیدونن YouTUbe (به قول خودش ! ) فیلتره در ولایت ما !

چهارما که :
من ادعایی کردم داداسش ؟!

پنژ ُماً که :
ایده ی خوبیه ! مرسی !
شاید کردم همچین کاری !

یک عدد ریتم Rumbaی خوشحال کافیه برای رفع گیر سوزن شما ؟!

ششما که :
به جان بچم ! هر چی فک کردم دلیل اینکه خصوصی کامنت گذاشته رو نفهمیدم !
(و واسه اینکه حالش گرفته شه خواستم نظرش رو عمومی کنم که دیدم اینجوری پلید تره ! کلا یه جایی زدم کامنتشو که دیگه بی برو برگرد همه ببینن ! پلیدی رو حال میکنین ؟! )


خوبه دیگه ! هر جور اتفاقی افتاده ! دیگه فقط کم مونده بابت این بلاگ بیان خواستگاریمون !

خوش باشید و Musical !
(الان خود شخص شخیص ِ جناب پاگانینی از گور بلند میشن برای کل کل با من ! )
تا بعد ...

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت17:29 | موضوع: روزمره ها
ای آقا ! کجا ؟! کجا ؟! /:D\ ;)) 
به به ! چه مملَکَتی !

مملَکَتِ امام زمانَه به خدا !

***
فک کن ! به منم گیر میدن دیگه !

امروز با یکی از بچه ها رفته بودیم ولیعصر که واسه گوشیش قاب بخره (و چون کلا بچه ی بی استعدادیه !  چون دفعه اولش بود به منم به زور گفت امیر تو هم باید بیای ! )

خلاصه رفتیم ولیصر ، از دم میدون که این عزیزان (؟) ارشاد وامیستن که داشتیم رد میشدیم دیدیم یکیشون داره میاد طرف ما !
کامبیز برگشت گفت "امیر ، فروختنمون ! "
منم یه خورده فک کردم دیدم الان به چی ِ ما میخواد گیر بده mathalan ؟!
و احتمال دادم به یه بدبخت دیگه میخواد گیر بده !

بعد دیدم نه ! بدبخت تر از ما گیر نیاورده !

خلاصه اون یک عدد ریش که یه آدم هم ازش آویزون بود رو که خدمتتون عرض کردم ؟ اومد جلو ما وایستاد گفت :
"این وقت صبح شما دو تا واسه چی اومدید اینجا ؟! "

  وضع مملکت ماست دیگه ! eekh !

معلوم نیست گشت ارشاده یا گشت تفتیش !

خلاصه جناب پشم رو با هزار بدبختی حالی کردیم که الان دقیقا واسه چه کاری اومدیم اینجا و دقیقا رو کدوم سانتی متر مربع از خیابون قراره پا بذاریم ! که دیگه بی خیال شد و رفت !

 

البته دلم بسی خنک شد !
چون کارمون رو که کردیم و برگشتیم دیدیم به یه خانوم نه چندان جوونی گیر دادن و دو سه تا پسر کمی از ما بزرگتر (که بگی نگی سن بچه ی اون خانوم بودن) گرفتن دارن عین سگ میزننشون !

***
میگن تاریخ تکرار میشه همینه ...

الان ما دقیقا تو چندصد سال پیش اروپاییم !
(میگن آدم در زمان اشتباه در مکان اشتباه باشه همین وضعیت ماست ! چه شانسی ! )
حکومت دینی ... تفتیش عقاید ... گندکاری زیر نقاب دین ... هماهنگ نبودن حکومت و عامه ی مردم ...
و خیلی چیزای دیگه که وجه اشتراک این زمان ما و اون زمان اروپا بود ...

anyway ... جای این بحثا اینجا نیست ...

خوش باشید و Musical !
تا بعد ...

|+| نوشته شده توسط امیر در شنبه دوم شهریور 1387ساعت12:58 | موضوع: روزمره ها
تیک تاک ... تیک تاک ... بوم ! ×.× 

تهدید به هک شدیم ! به به ! ^.^

تهدید به هک شدیم !  [Source]

بسی هم خندیدیم ! DeviantArt Smiley - Slow

 حالا ببینیم و تعریف کنیم

|+| نوشته شده توسط امیر در جمعه یکم شهریور 1387ساعت22:3 | موضوع: روزمره ها
مهمان ناخوانده ! 

همین الان مامانم در کمال سنگدلی ! انداختش بیرون !
ولی خیلی ناز بود ! کاش میشد نگهش داریم !
(ملت لاکپشت نگه میدارن ، ما چی کمتر داریم مگه که نتونیم مارمولک نگه داریم ؟  )

(البته خونه قبلیمون یه زمانی این کار رو میکردم من ! ولی تو حیاط )

***
شرح اتفاقات :

مامانم داشت میرفت آشپزخونه که اینو دید ! بعد من دیدم خم شده داره اینو نگاه میکنه !

پرسیدم چی شده ؟
گفت : یه مارمولکه !
بعد من رفتم دیدم که آخی ! چه نازه ! و دویدم طرف اتاق !
مامانم کاملا شد یه لحظه ! فک کنم فک کرد بچش دیوونه شده !
بعد که دید دوربین به دست برگشتم گفت :  الانم ول نمیکنه !

بعدش هم که میخواستم بگیرمش ببرمش تو حیاط ولش کنم که مامانم گفت تا تو راهرو بره بسه و سعی کرد با خاک انداز بگیردش (آخه یکی نیست بهش بگه که مارمولک به این نازی خاک انداز میخواد چیکار ؟ با دست بگیر دیگه ! ) بندازدش تو راهرو ، که مارمولکه سعی کرد در بره ! و رفت زیر جاکفشی ! منم که کاملا  شده بودم ! که دیگه مامانم شاکی شد که " میخنده ! بیا یه سر اینو [جاکفشی] بگیر ورش داریم" و اینجا بود که یاد اون صحنه ای افتادم که تو Green Miles که سعی میکردن موشه رو پیدا کنن و مجبور شدن سلول انفرادیه رو خالی کنن !

خلاصه شبی بود !

پ.ن : sms هام هم که نمیدونم چش شده نمیرسه !
از سر شب یه smsـو 5 بار فرستادم ، ولی مگه میرسه ؟

بگذریم ...

خوش باشید و Musical !
تا بعد ...

|+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت23:27 | موضوع: روزمره ها
برگجهان ! 
این اتفاقی که میخوام تعریف کنم همزمان شد با خراب شدن کامپیوترم و اینا ، واسه همین کلا یادم رفت بنویسمش !

پنجشنبه ی دو هفته پیش بود اگه اشتباه نکنم ، یه اکیپ شدیم که پاشیم بریم پیک نیک mathalan ! ^.^
رفتیم "برگجهان" یه ده مانندی که یه رودخونه هم کنارش داره ...

خلاصه ی قضیه اینکه رفتیم و رسیدیم و بساط رو پهن کردیم ، ناهار هم کباب و اینا بود !

این پست رو یه جورایی ترجیح دادم "تصویری"ش کنم ! واسه همین زیاد تعریف نمیکنم دیگه !

فقط یه نکته اینکه دقیقا تو همین جریانات بود که گوشیم افتاد تو آب !

***
یه سری عکس گرفتم که میذارمش اینجا :


---

---

---

---

(تو فکرشم اون دو تا اولی رو رو کاغذ A3 پرینت بگیرم بزنم تو اتاقم ! )

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت20:40 | موضوع: خاطرات
بازگشت به وطن !!! /:D\ 
کامپیوترمو گرفتم بالاخره !

البته دیشب گرفتم ، ولی انقدر حالم بد بود که کلا بی خیال کامپیوتر و اینا شدم ، سعی کردم برم بخوابم ولی خب ...  انقدر اذیت شدم که عملا آخر شب داشتم آرزوی مرگ میکردم به نوعی ...

خلاصه با هزار بدبختی رفتم خوابیدم ، یعنی خوابیدن که چه عرض کنم ... هر 10 دقیقه یه بار بیدار میشدم ... و خلاصه الان دیگه یه چند ساعتی میشه که پاشدم و حالم هم بهتره و دارم اینا رو می نویسم ...

یک عدد وداع خیلی تر تمیز هم با لپ لپ دختر خاله کردیم که نگو ! تو پله ها نزدیک بود از دستم بیفته زمین !

***
امروز هم کلاس ویولن دارم ... با این سردرد ِ !#$%#&* ! باید بشینم تمرین کنم که گند نزنم سر کلاس ...

بگذریم ...

خوش باشید و Musical !
تا بعد ...

|+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت12:15 | موضوع: روزمره ها
عجب روزی بود ولی ! 8-} 
روزی بود بسی فجیع !

صبح حدودای ۸ بیدار شدم ... صبحونه رو به کل بی خیال شدم تا ۹:۳۰ تو تخت بودم

بعدش ساعت ۱۰ صبح نشستم ناهار خوردم !

(حالا ادامه ی روز رو بگم می فهمید چرا ساعت ۱۰ ناهار خوردم ، چون تا همین الانی که اینو نوشتم هیچ فرصتی واسه ناهار نبود ! زندگی هم بدون ناهار هرگز ! )

ساعت ۱۲ با علی برنامه استخر داشتیم ، در نتیجه باید ساعت ۱۱ می زدم بیرون که دیر نرسم ... !
ساعت ۱۱:۲۰ میدون ولیعصر بودم با علی ، تاکسی گرفتیم رفتیم امجدیه !

ساعت ۱۲:۱۰ در استخر رو باز کردن و ما هم ریختیم تو ! لباسا رو کندیم و رفتیم طرف دوش ها که اولین صحنه ی خنده ی روز رو دیدیم !

ملت رفته بودن زیر دوش ، ولی هیچ کس بیشتر از نیم ثانیه زیر دوش نمی موند !
آب یه سری دوش ها یخ ِ یخ بود ، آب یه سری دوش ها جوش ِ جوش !!!

بعد ملت نمیتونستن دوش رو روی اون دمایی که میخوان تنظیم کنن ، سعی میکردن با همون آب دوش بگیرن !
قابل پیش بینیه که تا میرفتن زیر دوش ، دو حالت پیش میومد :

  • یه عده داد میزدن "یخ زدم !!!!! "
  • یه عده داد میزدن "سوختم !!!!! "

و در هر دو حالت می دویدن از زیر دوش بیرون !

البته یه گروه سومی هم بودن که عملا فقط من عضوش بودم ، که نشسته بودم رو نیمکت و داشتم به این صحنه های بس کمدی قه قه () می خندیدم !

خلاصه ملت با هر سوسول بازی ای که بود دوش گرفتن و رفتیم تو استخر !
البته من خودم به شدت گرمایی ام ، ولی تا سرمای زیر منفی ۱۰ مشکلی ندارم به هیچ وجه ! واسه همین همون اول که این وضعو دیدم خیلی ریلکس رفتم زیر یکی از دوشهایی که سرد بود ، دوشم رو گرفتم و اومدم بیرون ، و علی هم با خیال اینکه دوشه آبش ولرمه بعد از من رفت زیر همون دوش و قیافش خنده شد !! چند ثانیه دقیقا از زیر دوش داشت منو نگاه می کرد ! بعد عین فنری که ولش کرده باشی شوت شد از زیر دوش بیرون ! که "تو چجوری زیر این آب یه ربع داشتی با خودت ور می رفتی ؟!!!"
(همیشه اینجوری حرف میزنه !  شماها توجه نکنید ! )

خلاصه رفتیم تو آب و این سری خوشبختانه بر خلاف هفته ی پیش آبش سرد نبود ، ولرم بود ... (البته من خودم آب سرد رو ترجیح میدم ! ولی خوشبختانه رو واسه این گفتم که تو پست مربوط به هفته ی پیش هم گفته بودم که اون سری علی یه ریـــــــــز نق میزد که آب سرده و اینا ! پسره ی killjoy ! )

یه خورده که شنا کردیم ، رفتیم نشستیم کنار استخر (واسه اینکه بدنمون نگیره - چون اگه بعد یه مدت که استخر یا حالا هر ورزشی رو نرفته ، دوباره که میره ، هر سری اگه از اولش آدم سنگین شروع کنه دیگه احتمال اینکه بدنش بگیره ۱۰۰٪ـه ) و دیدم یه اکیپ سه نفره لبه ی استخر دارن در مورد اینکه "حالا مَماخ گیره رو () چیکارش کنیم ؟!" حرف میزنن ! منم از همونجایی که نشسته بودم گفتم (البته بهتره بگم داد زدم ! چون اگه عادی میگفتم طرف توجهش نمیومد رو من !) که "افتاده تو آب ؟!" گفت "آره" و من که گفتم "کجا ؟" دقیقا زیر دایو رو نشون داد ! منم یه خورده فکر کردم دیدم "سرنتی پیتی در جاده ی مرگ !" که میگن همینه !

دیگه گفتم یا یه می میریم یا یه خورده زورو بازی در میاریم دیگه !

عینکمو اینا رو درست کردم و یه شیرجه زدم (توی این سه سال - با اینکه خیلی عجیبه - تنها چیزیم که افت نکرده شیرجه زدنامه ^.^) و رفتم تا زیر دایو و یه خورده گشتم و دماغ گیره رو پیدا کردم و همونجوری زیر آب برگشتم طرف اونا و دقیقا جلوی یکیشون از آب اومدم بیرون (کرمه دیگه ! چه کنیم ! ) نقشم هم گرفت و طرف یهو خودشو کشید عقب و گفت "خب فکر کن ممکنه بترسم با این کارت ! " (بیچاره نمیدونست این کار با برنامه ی قبلی بوده ! ) خلاصه مَماخ گیر رو (به قول خود یارو ! ) دادم بهشون و اومدم بیرون ...
علی برگشت گفت "نیکوتین دونیه داره راه میفته ها ! " من تازه اون موقع که دقت کردم دیدم "Aaaa ! من میخواستم هم عمرا میتونستم حتی تصور کنم که بعد سه سال و با اون وضع هفته ی پیش ، اون همه بمونم زیر آب بدون نفس ! " خلاصه کلی شاد و شنگول شنا رو ادامه دادیم !

حالا یه نکته : 
(گفتم "نکته" دیدم یادی هم از HamidoOs بکنم بد نیست ! )

امروز برنامم بس فجیع بود ! پوریا اینا ، قرار بود امروز عصر بیان خونه ی ما ، و اول قرار بود ۵ اون حدودا بیان ، که من با این فکر که ۵ اون حدودا میان برنامه ی استخر رو گذاشتم با علی ، تازه دیشب مامانم بهم گفت که "قرار شده ساعت ۳ بیان" ! من هم دیدم خو الان من ۳ تا ۴ رو هم باید استخر باشم هم خونه ! چجوری بعد ؟! آخر برنامه این شد که من یه خورده زودتر از استخر بزنم بیرون که زیاد دیر نرسم وقتی مهمونا اومدن ...

من هم حساب کردم دیدم ۳ از استخر بزنم بیرون ، نه زیاد زود از استخر اومدم بیرون ، نه زیاد دیر می رسم به مهمونا ! بعد که ساعت استخر ۳ بود (یا لااقل فکر کنم ساعت استخر ۳ بود ! چون از چشم نزدیک بین با شماره چشم ۲ چه انتظاری میشه رفت که ساعت اون سر استخر رو اصلا بتونه بخونه ؟! ) با علی اومدیم بیرون ، لباس که پوشیدیم و من آخرین بخش لباس پوشیدنم که ساعت بستنه رو میخواستم انجام بدم دیدم که "" ساعت ۲:۲۵ ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی خب ، من و علی هر چقدر هم استخر دوست باشیم از اونایی نیستیم که در یه همچین موقعیتی دوباره لباس عوض کنیم و بریم تو آب دوباره !

خلاصه زدیم بیرون ... بعد دیدیم "چیکار کنیم ؟!"
علی برگشت گفت که حالا تا ولیعصر بریم ببینیم چی میشه ...

بعد که خواستیم بریم ، مسیر هایی که هرکدوم میگفتیم بریم فرق داشت با هم ! من میگفتم از کریمخان یه تاکسی بگیریم ، اون میگفت بریم از تو طالقانی ، از اونجا تاکسی بگیریم !

دقت کنید قبل از اسباب کشی ۲ سال پیشمون ، من که میخواستم برم مدرسه ، همیشه مسیرم این بود و میدونستم طالقانی خلاف اون جهتی که ما میخوایم بریم یه طرفست !
ولی خب ، نمیدونم چرا کرمم گرفت (این یکی دیگه مازوخیسم به حساب میاد ! از سادیسم گذشته به کل ! ) و گفتم از مسیر علی بریم (که ببینم قیافش چجوری میشه وقتی ببینه طالقانی یه طرفست ! )

خلاصه رسیدیم سر طالقانی و علی برگشت گفت : درست اومدیم ؟!!!!

منم خندم گرفته بود شدید !

خلاصه به این نتیجه رسیدیم که سنگین ترین کار اینه که پیاده بریم تا ولیعصر !! (البته بازم برمیگرده به همون مازوخیسم من که اود کرده بود ! چون میتونستیم خیلی ریلکس اتوبوس سوار شیم ! خط ویجه داره ! )

خلاصه تا ولیعصر پیاده اومدیم و بعدش رفتیم آیس پک میل کردیم !

بعدش هم که نخود نخود !

وقتی رسیدم خونه دیدم پوریا اینا رسیدن ... خلاصه اولش که نشستم یه خورده حرفیدم با مهمونا (چون اون اکیپ ۵ نفر بودن که از ۵ نفرشون آخرین کسی که دیده بودم پوریا بود ! اونم ۳ سال پیش ! )

بعدش هم که رفتیم تو اتاق و با پوریا یه خورده "گیتار بازی" کردیم و بعدش هم که پاشدن رفتن !

منم همین ۵ ساعت و خورده ای که از استخر اومده بودمو به زور تحمل کرده بودم ! اونا که رفتن درجا شیرجه زدم تو حموم !

بعد هم که رفتم لپ لپ دختر خالم رو دوباره گرفتم ازش ! (رو که نیست ! ) بعد وقتی اومدم بالا دیدم که الان من دوربین و گوشی و P2 و Flash و Mouse رو میخوام بزنم به سیستم ، این هم که 2 تا پورت USB بیشتر نداره ! منم که آدمی نیستم که بخوام صبر کنم یکی یکی اینا رو بزنم و کارمو بکنم و قطعش کنم ! تو همین فکرا بودم که یاد USB Hub ای که N سال پیش واسه روز مبادا گرفته بودم افتادم ! اونو وصل کردم و با یه همچین وضعی ، به کارم ادامه دادم ! سیستم چجوری این همه ورودی رو تونست تحمل کنه نمیدونم والا ! (البته یه دور ریست شد ! که در برابر اون 18 بار رسیت شدن اون سری عملا هیچی نیست ! )

بعد هم که اینا رو دارم مینویسم !

پ.ن.۱ : افتتاحیه ی المپیکو بگو !
پ.ن.۲ : چه خوبه آدم موبایلشو به کامپیوتر بتونه وصل کنه ! (من رو سیستم خودم Vista نصبه ، اذیت میکنه بخوام این کارو بکنم ، ولی رو سیستم دخترخالم که XPـه مشکلی نداره) چون آدم میتونه هم با تل حرف بزنه هم در حال حرف زدن اس ام اس بفرسته !
پ.ن.۳ : کامپیوترم رو دیگه امیدوارم فردا بگیرم
پ.ن.۴ : این پ.ن ها اصلا برای کل کل نبود ! جدی میگم ! (قضیه ی کل کل ، اشاره داره به پ.ن های پست قبل که تو پ.ن.۱۳ اش توضیح دادم کامل ! )

anyway ...

خوش باشید و Musical !
تا بعد ...

|+| نوشته شده توسط امیر در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت23:7 | موضوع: روزمره ها
یک روز کاملا موزیکال ! d-_-b 
صبح خیلی جالب پاشدم از خواب !

با یه آهنگ کُردی !   یکی از کارگرهای خونه دیوار به دیوارمون (که خراب کردن و دارن میسازن) زده بود زیر آواز ! صداش هم خوب بود انصافا ! ولی خب ! منو بیدار کرد دیگه !

خلاصه پاشدم رفتم دست و صورتم رو شستم و اون بنده خدا هم ظاهرا فقط واسه اینکه منو بیدار کنه زده بود زیر آواز ! (من مظلوم ! من بیچاره ! ) چون حدودا 4 - 5 دقیقه بعد از اینکه بیدار شدم و خواب از سرم پرید اون هم دیگه بیخیال آواز شد !

خلاصه پاشدم اومدم یه سر به نت زدم ، دیدم خبری نیست ، رفتم نشستم صبحونه بخورم ... هر چقدر فکر کردم دیدم چیز خاصی جز گاتا [1] و قهوه به ذهنم نمیرسه

خلاصه صبحونه رو خوردم و دیدم عملا هیچ کاری ندارم بکنم ، نشستم ویولن تمرین کردن ! (بسی هم سرسام گرفتم خودم بعدش ! چون اون موقع که شروع کردم ساعت 11 بود ، موقعی که دیگه خسته شدم و بی خیال تمرین شدم ، ساعت رو که نگاه کردم دیدم ساعت 1:30ـه !)

بعد هم رفتم بساط ناهار رو سر هم کنم ... لوبیا پلو به نوعی ! (با فرمول مخصوص خودم ! )

خلاصه دیگه ناهار آماده شد و خوردم ، بعد نشستم پای نت ! یه خورده چرخ زدم ، که بعدش ساعت 4 شد ، زنگ زدم به همونی که سیستممو داره mathalan درست میکنه ! که با کلی "ببخشید" و "شرمنده که دیر شد" و اینا گفت که دیگه فردا صبح حتما سیستمتون آمادس ! ... !
(منم خیلی خودمو کنترل کردم که فحش کشش نکنم ! )

بعد یه خورده که گذشت دیدم دیگه باید راه بیفتم طرف کلاس (کلاس زبان داشتم امروز) که دیدم اصلا خوابم نمیاد ! پس نمیشد تو کلاس بخوابم ! در نتیجه از در که داشتم میرفتم بیرون تو فکر بودم که امروز چیکار کنم ، که چشمم افتاد به جلد خوشرنگ Pozzoli (نارنجی ِ جیغه جلدش ! ^.^) خلاصه اون رو هم ورداشتم و از در خونه زدم بیرون !

بساط موزیک رو هم راه انداختم و داشتم از صدای Amy Lee لذت می بردم که سوار تاکسی شدم ، راننده تاکسیه هم داشت شبکه جوان (یا حالا چیزی شبیهش ! از اینایی که یه دختر لوس داره جیغ جیغ میکنه ! ) ..........

ببخشید وقفه افتاد وسطش ! خالم تازه از مطب رسیده بود ، الان هم برق نداریم ! چراغ بردم براش که مجبور باشه تو تاریکی پله ها رو بیاد بالا ! (دقت کنید که خونه ی خاله [کدوم وره ؟! ] طبقه ی پایین خونه ی ماست ! ) خب ، میگفتم !

 راننده تاکسیه هم داشت شبکه جوان (یا حالا چیزی شبیهش ! از اینایی که یه دختر لوس داره جیغ جیغ میکنه ! ) گوش میکرد ، من که سوار شدم ، گفتم eekh ! و صدای MP3 Playerامو بلند کردم که صدای دختره نیاد !

 بعد یه چند دقیقه ای که گذشت دیدم صدای دختره یه خورده کلفت شده و یه خورده هم آشنا میزنه ! بعد انگار میدونم الان چی قراره بگه ! هدست رو از تو گوشم درآوردم دیدم که آهان !

"اگه بپرسین از دلم ، میگم گرفتار شماست ... نگاهتون پیش منه ، حواستون جای دیگست ...." !
(بگوشید !)

بعد یه خورده که فکر کردم دیدم الان این عمرا رادیو باشه ! ولی مگه تا همین یه دقیقه پیش دختره جیغ جیغ نمیکرد ؟!
بعد کناریم که دید کاملا موندم خندید و گفت : سی دی گذاشت ! منم گفتم : آهان ! ایول پس !
راننده هم خندش گرفته بود که یه "ابی دوست" پیدا شده تو ماشینش !

خلاصه دیگه بی خیال Amy Lee شدم از صدای ابی شروع کردم لذت بردن
(با این آهنگ "شما"ش هم که کلی خاطره دارم !)

خلاصه وقتی رسیدم اونجایی که باید پیاده شم دلم نمیومد پیاده شم !
خلاصه دیگه پیاده شدم و رفتم طرف کلاس ...

به کلاس که رسیدم رفتم سر جای خودم نشستم (من تنها کسی ام که جای ثابت داره تو کلاس ! دقیقا ردیف آخر صندلی سوم ! یعنی جایی که اصلا دید نداره ! ) و بساط Pozzoli رو راه انداختم

این استاد ما عادت داره وسط زنگ یه استراحتی میده که هر کس میخواد بره آب بخوره و اینا ... سر اون استراحت که شد کناریم برگشت بهم گفت : "ببخشید ، میشه بپرسم شما چه سازی میزنید ؟!"
(eekh ! رسمی ! ) منم برگشتم گفتم : چرا انقد رسمی حالا ؟!
این کتابه واسه ساز خاصی نیست ، واسه نت خونیه ... ولی من در کل چند تا ساز میزنم

- چیا ؟!
- em ... پیانو 
-
- ویولن
-
- گیتار
-
- سه تار
-
- سازدهنی  
- چند تا ؟!!!!!!!
- تازه یه زمانی هم فلوت میزدم !
(طرف دیگه در این لحظه آب قند لازمش بود ! )
- آهان ! خدا بده برکت !

ولی قیافش خنده بود ، مرحله به مرحله عوض میشد !! 

 وقتی کلاس تموم شد با خودم داشتم فکر میکردم حیف مثل این فیلم پلیسی ها نیست که آدم دوربین داشته باشه تو عینکش ! وگرنه میتونستم عکس بگیرم از قیافش بذارم تو بلاگ !!!!

 خلاصه دیگه 45 دقیقه ی بعد کلاس رو هم عملا نفهمیدم چجوری گذشت ! زنگ که خورد من دقیقا اینجوری میخ شدم رو ساعتم که "واقعا زنگ خورد ؟!!!!!"

برگشتنی هم که مجبور شدم نصف راه رو پیاده بیام ! چون با علی داشتم تلفنی حرف میزدم و هر جوری حساب کردم دیدم نمیشه تو تاکسی هم همونجوری حرف بزنم باهاش واسه همین پیاده اومدم !

بعد هم که رسیدم نزدیکای خونه ، یه گلفروشی هست اون ورا ... از کنارش که داشتم رد میشدم دیدم یه چیزی داره چشمک میزنه از لای گلدوناش !

یه خاطره !

من بچگیام یه گلدون داشتم ، یه کاکتوس خیلی کوچیک ! خیلی هم دوستش میداشتم ! ولی سر اسباب کشی اولمون گلدونه هم خراب شد (نمیدونم چرا ) و توی گلدونای گلفروشیه یه کاکتوس کوچیک بود دقیقا مثل همون کاکتوس دوره ی بچگیام

خلاصه شیرجه رفتم تو مغازه و کاکتوسه رو خریدم ! اونقد ذوق مرگ شده بودم که نگو !
(بنده انسانی هستم بسی ناستولژیک ! )

بعد هم که رسیدم خونه دیدم به به ! صدای استاد شجریان و اینا !
(رادیو پیام بعضی وقتا از این کارا میکنه  ولی فقط بعضی وقتا ! )

خلاصه دیگه تا رسیدم خونه و لباس عوض کردم و یه خورده خنک شدم برق رفت !
(حیف اینجا یه محیط فرهنگیه ! وگرنه مسئولین امر رو بسی فحش کش میکردم !

 خلاصه اینجوریا بود امروز !

پ.ن.1 : یه S2A جدید تو یاهو ، مربوط به همین مساله ی بی برقی !
                وقتی برق میره مردم از 4 نفر یاد می کنن : پدر و مادر ادیسون ، خواهر و مادر احمدی نژاد !
پ.ن.2 : تو عمرم انقدر ویولن تمرین نکرده بودم کلا !
پ.ن.3 : کلا این ترم زبانم رو من عملا حفظم ! واسه همین همیشه خوابم میگیره سر کلاس !
پ.ن.4 : Pozzoli یک عدد کتابه (!) برای نت خونی و سلفژ که عملا برای سازه ولی ساز لازم نداره واسه زدنش ! عین این دیوانه ها ! باید بشینیم عین کتاب متنی بخونیمش ، منم در حالت عادی حال و Howtheleی این کارا رو ندارم ! در نتیجه دیدم بهترین وقت واسه تمرین این کتاب سر کلاس زبانه !!!
پ.ن.5 : تو بی برقی وبلاگ آپ کردن هم از اون کاراست ها !
پ.ن.6 : بلاگفا چه سوت و کور شده ! خبری نیست از هیچکس !
پ.ن.7 : برنامه ی استخر هم دردسری شد ها ! باید کلی برنامه هامو تغییر بدم که جا بشه تو برنامم !
پ.ن.8 : یه والس از شوپن دارم میزنم که شدیدا معتاد شدم بهش ! :دی !
پ.ن.9 : اصولا من اهل کل کل نیستم ولی شهرزاد ظاهرا خیلی دوست داره این کارو !
پ.ن.10 : فردا که ایشالا کامپیوترمو بگیرم ، یه سری از عکسایی که اون روز تو پیک نیک گرفتمو میذارم تو بلاگ ...
پ.ن.11 : جمله ی ته پستا یه خورده قدیمی نشده ؟! تو فکرشم عوضش کنم !
پ.ن.12 : نمیدونم چرا کرمم گرفت کلا این سری از شکلکای یاهو استفاده نکنم کلا !!!
پ.ن.13 :  خطاب به شهرزاد : کوچولو ! برو با همون شهروز و اینا کل کل کن ! حالا حالاها خودتو خفه کنی هم - حداقل در این زمینه ها - نمیتونی با من کل کل کنی ! (شوخی بود ، میدونی که ؟! )
پ.م.14 : بازم خطاب به شهرزاد : چون تو و "13" خیلی از هم خوشتون میاد ! گفتم سر پ.ن.13 یادی ازت بکنم بد نیست !
پ.ن.15 : همین الاق برق اومد !
(واج آرایی "ق" و چون اینجا دیکتاتوریه ! آره با ۲ حرف هم واج آرایی حساب میشه ! چون من میگم ! )

خوش باشید و Musical !
تا بعد ...

---------------------------------------------------
[1] : یه جور شیرینی ارمنی که خیلی هم خوشمزس ! :دی به خصوص با قهوه ! =p~ 

|+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت22:25 | موضوع: روزمره ها
بالا