روزمره های بتهوون کوچولو |
اتفاقات روزانه ی یه نوجوان موزیکال
|
|
درباره وبلاگ
![]() بچه ها به من میگن بتهوون کوچولو ! دیگه چراش رو از خودشون باید پرسید ... ولی فکر کنم اگه یه خورده با مطالب وبلاگ همراه باشید خودتون بفهمید !!!
این وبلاگ چیز خاصی نداره ، فقط یه سری اتفاقات عادی روزانه و خاطرات و مطالب جالبه که میذارم تا همه استفاده کنن ! میتونید با وبلاگ همراه باشید و فقط یادتون باشه : آخر هر پستی که ازش خوشتون اومد کامنت بذارید ! منوی اصلی
آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
دوستان بتهوون کوچولو
آمار وبلاگ
ترجمه قالب
Powered By BLOGFA.COM |
من و Smiley های دور و برم ! ^.^
شهرزاد :
مهتاب اسعدی :
حامد :
قائدی (ریاضی 2) : غیبی (ICDL یک تا سه) : این اکیپ دیگه داره خطری میشه !
آرزو : اینم از اینا ! راستی ! سوال فنی !
پ.ن : نه به اونکه یه ماه آپ نمیکنم نه به اینکه تو یه شب دو بار آپ میکنم ! خوش باشید و Musical ! |+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت1:54 | موضوع: متفرقه pwning some real n00b-ass !! or : Brand-New relaxing entertainment XD
امروز به شدت حوصلم سر رفته بود !
تازه کلاس زبان هم داشتم mathalan ! در نتیجه : منو که میشناسید ؟! به کلاس گفتم البته من دو سالی میشه گیم نت نرفته بودم ! پر یه مشت بچه جقله که چیزی جز Counter بازی نکردن تا حالا !
خلاصه منم که بیکار بودم ، وقت خالی هم داشتم ... نشستم بازی کردم باهاشون ! < Video Gamin' Exp. Term >
راند اول که دوتاشونو نایف کردم از پشت ! کف کرده بودن کامل ! بعد هم که یه رایفل ورداشتم سه تاشونو از ته مپ به سیخ کشیدم بعد هم که وایستادیم تا طرف بره head shotشه ! منو بگو !! شروع کردم تمرین تیر اندازی ! بعد هم که تا آخرش من می رفتم وا میستادم دم در A توی de_dust2 یکی از بچه ها smoke مینداخت ، منم چشم بسته اون n00bهایی که میومدن رو میزدم ! سرگرمی خوبی بود ! بعد دیگه نیم ساعت آخر دعوا شده بود بین بچه ها که کی با من وایسته ! منم که دیدم اینجوریه یه راند کل هم تیمی هامو Nail کردم قشنگ ! < / Video Gamin' Exp. Term > کلی طرفدار پیدا کردیم خلاصه تو گیم نت محل ! خلاصه سرگرمی خوبی بود ! یه تیکه رو هم حوصله نداشتم بشینم ترجمه کنم ! از بلاگ Xfireام کپی میکنم همینجا ، هر کی نتونست بخونه مشکل من نیست ! "So we played Counter (eekh ! :\) for 2 hours ! and well ... guess whad ?! aeralm : And one of them was really like "ROFL ! N00B !!!" who had "34 dead (4 of 'em was more of a suiside ! =)) ) and 2 kills" ! LoL !!" الان هم که باید پاشم حاضر شم ده دقیقه دیگه شام داریم میریم بیرون ! (و من ِ خل و چل نشستم الان دارم اینا رو می نویسم !
پ.ن : منتظر پست بعدی باشید ! یک عدد کار Fun میخوام بکنم توش ! |+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت21:11 | موضوع: روزمره ها اخبار عصرگاهی ! lol !
زندگی چه پر هیجان شده !
یکی میاد تهدید به هک میکنه ! (احتمالا هکره لینک وبلاگمو گم کرده دیگه بی خیال هک شده ! یکی میاد دعوت به دوئل میکنه ! یه بابایی (!) اومده تو پست قبلی نظر خصوصی گذاشته برام ! میگه که : [لینک]
خوش باشید و Musical ! |+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت17:29 | موضوع: روزمره ها ای آقا ! کجا ؟! کجا ؟! /:D\ ;))
به به ! چه مملَکَتی !
مملَکَتِ امام زمانَه به خدا ! *** امروز با یکی از بچه ها رفته بودیم ولیعصر که واسه گوشیش قاب بخره (و چون کلا بچه ی بی استعدادیه ! خلاصه رفتیم ولیصر ، از دم میدون که این عزیزان (؟) ارشاد وامیستن که داشتیم رد میشدیم دیدیم یکیشون داره میاد طرف ما ! بعد دیدم نه ! بدبخت تر از ما گیر نیاورده ! خلاصه اون یک عدد ریش که یه آدم هم ازش آویزون بود رو که خدمتتون عرض کردم ؟ اومد جلو ما وایستاد گفت : وضع مملکت ماست دیگه ! eekh ! معلوم نیست گشت ارشاده یا گشت تفتیش ! خلاصه جناب پشم رو با هزار بدبختی حالی کردیم که الان دقیقا واسه چه کاری اومدیم اینجا و دقیقا رو کدوم سانتی متر مربع از خیابون قراره پا بذاریم ! که دیگه بی خیال شد و رفت !
البته دلم بسی خنک شد ! *** الان ما دقیقا تو چندصد سال پیش اروپاییم ! anyway ... جای این بحثا اینجا نیست ... خوش باشید و Musical ! |+| نوشته شده توسط امیر در شنبه دوم شهریور 1387ساعت12:58 | موضوع: روزمره ها تیک تاک ... تیک تاک ... بوم ! ×.×
بسی هم خندیدیم ! حالا ببینیم و تعریف کنیم |+| نوشته شده توسط امیر در جمعه یکم شهریور 1387ساعت22:3 | موضوع: روزمره ها مهمان ناخوانده !
همین الان مامانم در کمال سنگدلی ! *** مامانم داشت میرفت آشپزخونه که اینو دید ! بعد من دیدم خم شده داره اینو نگاه میکنه ! پرسیدم چی شده ؟ بعدش هم که میخواستم بگیرمش ببرمش تو حیاط ولش کنم که مامانم گفت تا تو راهرو بره بسه و سعی کرد با خاک انداز بگیردش (آخه یکی نیست بهش بگه که مارمولک به این نازی خاک انداز میخواد چیکار ؟ با دست بگیر دیگه ! خلاصه شبی بود ! پ.ن : sms هام هم که نمیدونم چش شده نمیرسه ! بگذریم ... خوش باشید و Musical ! |+| نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت23:27 | موضوع: روزمره ها برگجهان !
این اتفاقی که میخوام تعریف کنم همزمان شد با خراب شدن کامپیوترم و اینا ، واسه همین کلا یادم رفت بنویسمش !
پنجشنبه ی دو هفته پیش بود اگه اشتباه نکنم ، یه اکیپ شدیم که پاشیم بریم پیک نیک mathalan ! ^.^ خلاصه ی قضیه اینکه رفتیم و رسیدیم و بساط رو پهن کردیم ، ناهار هم کباب و اینا بود ! این پست رو یه جورایی ترجیح دادم "تصویری"ش کنم ! فقط یه نکته اینکه دقیقا تو همین جریانات بود که گوشیم افتاد تو آب ! *** (تو فکرشم اون دو تا اولی رو رو کاغذ A3 پرینت بگیرم بزنم تو اتاقم ! |+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت20:40 | موضوع: خاطرات بازگشت به وطن !!! /:D\
کامپیوترمو گرفتم بالاخره !
البته دیشب گرفتم ، ولی انقدر حالم بد بود که کلا بی خیال کامپیوتر و اینا شدم ، سعی کردم برم بخوابم ولی خب ... خلاصه با هزار بدبختی رفتم خوابیدم ، یعنی خوابیدن که چه عرض کنم ... هر 10 دقیقه یه بار بیدار میشدم ... و خلاصه الان دیگه یه چند ساعتی میشه که پاشدم و حالم هم بهتره و دارم اینا رو می نویسم ... یک عدد وداع خیلی تر تمیز هم با لپ لپ دختر خاله کردیم که نگو ! *** بگذریم ... خوش باشید و Musical ! |+| نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت12:15 | موضوع: روزمره ها عجب روزی بود ولی ! 8-}
روزی بود بسی فجیع !
صبح حدودای ۸ بیدار شدم ... صبحونه رو به کل بی خیال شدم تا ۹:۳۰ تو تخت بودم بعدش ساعت ۱۰ صبح نشستم ناهار خوردم !
ساعت ۱۲ با علی برنامه استخر داشتیم ، در نتیجه باید ساعت ۱۱ می زدم بیرون که دیر نرسم ... ! ساعت ۱۲:۱۰ در استخر رو باز کردن و ما هم ریختیم تو ! لباسا رو کندیم و رفتیم طرف دوش ها که اولین صحنه ی خنده ی روز رو دیدیم ! ملت رفته بودن زیر دوش ، ولی هیچ کس بیشتر از نیم ثانیه زیر دوش نمی موند ! بعد ملت نمیتونستن دوش رو روی اون دمایی که میخوان تنظیم کنن ، سعی میکردن با همون آب دوش بگیرن !
و در هر دو حالت می دویدن از زیر دوش بیرون ! البته یه گروه سومی هم بودن که عملا فقط من عضوش بودم ، که نشسته بودم رو نیمکت و داشتم به این صحنه های بس کمدی قه قه ( خلاصه ملت با هر سوسول بازی ای که بود دوش گرفتن و رفتیم تو استخر ! خلاصه رفتیم تو آب و این سری خوشبختانه بر خلاف هفته ی پیش آبش سرد نبود ، ولرم بود ... (البته من خودم آب سرد رو ترجیح میدم ! یه خورده که شنا کردیم ، رفتیم نشستیم کنار استخر (واسه اینکه بدنمون نگیره - چون اگه بعد یه مدت که استخر یا حالا هر ورزشی رو نرفته ، دوباره که میره ، هر سری اگه از اولش آدم سنگین شروع کنه دیگه احتمال اینکه بدنش بگیره ۱۰۰٪ـه دیگه گفتم یا یه می میریم یا یه خورده زورو بازی در میاریم دیگه ! عینکمو اینا رو درست کردم و یه شیرجه زدم (توی این سه سال - با اینکه خیلی عجیبه - تنها چیزیم که افت نکرده شیرجه زدنامه ^.^) و رفتم تا زیر دایو و یه خورده گشتم و دماغ گیره رو پیدا کردم و همونجوری زیر آب برگشتم طرف اونا و دقیقا جلوی یکیشون از آب اومدم بیرون (کرمه دیگه ! چه کنیم !
من هم حساب کردم دیدم ۳ از استخر بزنم بیرون ، نه زیاد زود از استخر اومدم بیرون ، نه زیاد دیر می رسم به مهمونا ! بعد که ساعت استخر ۳ بود (یا لااقل فکر کنم ساعت استخر ۳ بود ! ولی خب ، من و علی هر چقدر هم استخر دوست باشیم از اونایی نیستیم که در یه همچین موقعیتی دوباره لباس عوض کنیم و بریم تو آب دوباره ! خلاصه زدیم بیرون ... بعد دیدیم "چیکار کنیم ؟!" بعد که خواستیم بریم ، مسیر هایی که هرکدوم میگفتیم بریم فرق داشت با هم ! من میگفتم از کریمخان یه تاکسی بگیریم ، اون میگفت بریم از تو طالقانی ، از اونجا تاکسی بگیریم ! دقت کنید قبل از اسباب کشی ۲ سال پیشمون ، من که میخواستم برم مدرسه ، همیشه مسیرم این بود و میدونستم طالقانی خلاف اون جهتی که ما میخوایم بریم یه طرفست ! خلاصه رسیدیم سر طالقانی و علی برگشت گفت : منم خندم گرفته بود شدید ! خلاصه به این نتیجه رسیدیم که سنگین ترین کار اینه که پیاده بریم تا ولیعصر !! (البته بازم برمیگرده به همون مازوخیسم من که اود کرده بود ! چون میتونستیم خیلی ریلکس اتوبوس سوار شیم ! خط ویجه داره ! خلاصه تا ولیعصر پیاده اومدیم و بعدش رفتیم آیس پک میل کردیم ! بعدش هم که نخود نخود ! وقتی رسیدم خونه دیدم پوریا اینا رسیدن ... خلاصه اولش که نشستم یه خورده حرفیدم با مهمونا (چون اون اکیپ ۵ نفر بودن که از ۵ نفرشون آخرین کسی که دیده بودم پوریا بود ! اونم ۳ سال پیش ! بعدش هم که رفتیم تو اتاق و با پوریا یه خورده "گیتار بازی" منم همین ۵ ساعت و خورده ای که از استخر اومده بودمو به زور تحمل کرده بودم ! اونا که رفتن درجا شیرجه زدم تو حموم ! بعد هم که رفتم لپ لپ دختر خالم رو دوباره گرفتم ازش ! (رو که نیست ! بعد هم که اینا رو دارم مینویسم ! پ.ن.۱ : افتتاحیه ی المپیکو بگو ! anyway ... خوش باشید و Musical ! |+| نوشته شده توسط امیر در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت23:7 | موضوع: روزمره ها یک روز کاملا موزیکال ! d-_-b
صبح خیلی جالب پاشدم از خواب !
با یه آهنگ کُردی ! خلاصه پاشدم رفتم دست و صورتم رو شستم و اون بنده خدا هم ظاهرا فقط واسه اینکه منو بیدار کنه زده بود زیر آواز ! (من مظلوم ! من بیچاره ! خلاصه پاشدم اومدم یه سر به نت زدم ، دیدم خبری نیست ، رفتم نشستم صبحونه بخورم ... هر چقدر فکر کردم دیدم چیز خاصی جز گاتا [1] و قهوه به ذهنم نمیرسه خلاصه صبحونه رو خوردم و دیدم عملا هیچ کاری ندارم بکنم ، نشستم ویولن تمرین کردن ! بعد هم رفتم بساط ناهار رو سر هم کنم ... لوبیا پلو به نوعی ! خلاصه دیگه ناهار آماده شد و خوردم ، بعد نشستم پای نت ! یه خورده چرخ زدم ، که بعدش ساعت 4 شد ، زنگ زدم به همونی که سیستممو داره mathalan درست میکنه ! بعد یه خورده که گذشت دیدم دیگه باید راه بیفتم طرف کلاس (کلاس زبان داشتم امروز) که دیدم اصلا خوابم نمیاد ! پس نمیشد تو کلاس بخوابم ! در نتیجه از در که داشتم میرفتم بیرون تو فکر بودم که امروز چیکار کنم ، که چشمم افتاد به جلد خوشرنگ Pozzoli (نارنجی ِ جیغه جلدش ! ^.^) خلاصه اون رو هم ورداشتم و از در خونه زدم بیرون ! بساط موزیک رو هم راه انداختم و داشتم از صدای Amy Lee لذت می بردم که سوار تاکسی شدم ، راننده تاکسیه هم داشت شبکه جوان (یا حالا چیزی شبیهش ! از اینایی که یه دختر لوس داره جیغ جیغ میکنه ! ببخشید وقفه افتاد وسطش ! راننده تاکسیه هم داشت شبکه جوان (یا حالا چیزی شبیهش ! از اینایی که یه دختر لوس داره جیغ جیغ میکنه ! بعد یه چند دقیقه ای که گذشت دیدم صدای دختره یه خورده کلفت شده و یه خورده هم آشنا میزنه ! بعد انگار میدونم الان چی قراره بگه ! "اگه بپرسین از دلم ، میگم گرفتار شماست ... نگاهتون پیش منه ، حواستون جای دیگست ...." ! بعد یه خورده که فکر کردم دیدم الان این عمرا رادیو باشه ! خلاصه دیگه بی خیال Amy Lee شدم از صدای ابی شروع کردم لذت بردن خلاصه وقتی رسیدم اونجایی که باید پیاده شم دلم نمیومد پیاده شم ! به کلاس که رسیدم رفتم سر جای خودم نشستم (من تنها کسی ام که جای ثابت داره تو کلاس ! دقیقا ردیف آخر صندلی سوم ! یعنی جایی که اصلا دید نداره ! این استاد ما عادت داره وسط زنگ یه استراحتی میده که هر کس میخواد بره آب بخوره و اینا ... سر اون استراحت که شد کناریم برگشت بهم گفت : "ببخشید ، میشه بپرسم شما چه سازی میزنید ؟!" - چیا ؟! ولی قیافش خنده بود ، مرحله به مرحله عوض میشد !! وقتی کلاس تموم شد با خودم داشتم فکر میکردم حیف مثل این فیلم پلیسی ها نیست که آدم دوربین داشته باشه تو عینکش ! وگرنه میتونستم عکس بگیرم از قیافش بذارم تو بلاگ !!!! خلاصه دیگه 45 دقیقه ی بعد کلاس رو هم عملا نفهمیدم چجوری گذشت ! زنگ که خورد من دقیقا اینجوری برگشتنی هم که مجبور شدم نصف راه رو پیاده بیام ! بعد هم که رسیدم نزدیکای خونه ، یه گلفروشی هست اون ورا ... از کنارش که داشتم رد میشدم دیدم یه چیزی داره چشمک میزنه از لای گلدوناش ! یه خاطره ! من بچگیام یه گلدون داشتم ، یه کاکتوس خیلی کوچیک ! خیلی هم دوستش میداشتم ! خلاصه شیرجه رفتم تو مغازه و کاکتوسه رو خریدم ! اونقد ذوق مرگ شده بودم که نگو ! بعد هم که رسیدم خونه دیدم به به ! خلاصه دیگه تا رسیدم خونه و لباس عوض کردم و یه خورده خنک شدم برق رفت ! خلاصه اینجوریا بود امروز ! پ.ن.1 : یه S2A جدید تو یاهو ، مربوط به همین مساله ی بی برقی ! خوش باشید و Musical ! --------------------------------------------------- |+| نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت22:25 | موضوع: روزمره ها |
|
|